کسی با ترازوی
من گر کند وزن
بخوبی چو من پی برد
که شیرینی این جهان را چه کس میخورد. . .
(کلّهگردها و کلّهتیزها / برتولت برشت)
اگر از نظر ارسطو polis یا شهر موضوع علم سیاست
بود، آنچه سیاست امروز باید بدان پاسخ گوید
چگونگی بازگشت مفهوم تاریخ به این شهر و
به این سیاست است. از حدود سی سال پیش به
این سو، ما قرار نیست به هیچ سویی برویم.
و سیاست به چیزی در حد ادارهی نیازهای
روزمرهی جامعه تبدیل گشته است. شهروند
در جامعه کار خاصی ندارد، فقط قرار است
بگذراند. یکی از پیامدهای بازگشت نهیلیسم
فنآورانه این است که همه نسبت به زندگی
خود "امیدوار" هستند. این نقطهی اوج
نهیلیسم روزگار ماست. همه میخواهند از
همین لذتهای جزئی بهرهمند شوند و روزگار
بگذرانند، همـجـنسگرایانی را میبینیم
که از اینکه بالاخره توانستند در کشورهای
پیشرفته حقوق خود را مبنی بر ازدواج همـجـنسگرایان
بدست آورند و تشکیل "خانواده" دهند
خوشحالند و غرق در ایدئولوژی پست مدرن امروزی
یکدیگر را در آغوش میگیرند و عکس یادگاری
میاندازند. نهیلیسم فناورانهی امروز
ما در همین سخنان گهربار لیوتار (این فیلسوف
مرگ ابر روایات) دیده میشود که : "عمر
خورشید در کل چهار و نیم میلیارد سال است.
نیمی از زندگیاش را گذرانده است. همچون
آدمی که چهل ساله است و امید به هشتاد سال
زندگی دارد. با پایان خورشید پرسشهای
بی جواب ما هم پایان خواهد یافت. و احتمالا
تا روز آخر هم بیجواب میمانند . . ."
آنچه سیاست امروز بر آن تاکید دارد ناممکن بودن هرگونه حرکت به جلوست. بر خلاف انسان قرن نوزده و بیست که سیاست در آن به معنای سوق دادن جامعه بسوی یک افق بود، با اختراعاتی مانند ماشین بخار، اتوموبیل، سینما و غیره، سیاست امروز بیش از همه تاکید بر آن دارد که ما در پایان تاریخ ایستادهایم. حتی پیشرفتهای الکترونیک و کامپیوتر و اینترنت و غیره نیز نتوانست به اندازهی اختراعات قرن نوزده و بیست امید حرکت بسوی جلو را در جامعه بوجود آورد. دیگر حرکتی رو به جلو، حتی به سوی تحقق آزادی، وجود ندارد. آنچه محقق شده آزادی سرمایه (در بازار آزاد) است و نه آزادی انسان. خود این گفتهی فوکویاما که "قرن بیستم همه را نسبت به تاریخ بدبین کرد"، نشان دهندهی وظیفهی تاریخیای است که سیاست آینده باید بر عهده بگیرد. اگر در جهان تاریخی گذشته (قرن نوزده و بیست) سیاست تعیین کنندهی مناسبات اجتماعی بود، در جهان پساتاریخی فوکویامایی اقتصادِ سرمایهداری لیبرال میرود که تعیینکنندهی مناسبات باشد. دلیلش خیلی ساده است و آن این است که در سیاست قرار است منافع فرد همراه با منافع جمع در polis پیگیری و متحقق شود، ولی در اقتصاد امروز آنچه مهم است «منافع شخص» در مناسبات سود و سرمایه است. بنابراین یک سیاست رادیکال باید این بحران اقتصادی را به بحرانی سیاسی بدل کند. جامعهی جهانی امروز همچون انتهای فیلم "نمایش ترومن" به دیوار نهایی سالن نمایش خود رسیده است. وظیفهی سیاستِ آینده در برابر این دیوار نهایی، نشان دادن درب رهایی خواهد بود.
وظیفهی سیاست آینده بیش از هر چیز این خواهد بود که نه در آینده، که در همین امروز اتخاذ شود. ارسطو اولین فیلسوفی بود که سیاست را از عالم هپروت به polis آورد. او در کتابش سیاست را حضور شهروند در شهر تعریف میکند. آزادی در یونان باستان در هماهنگی ارادهی فرد با ارادهی شهر بود. و هگل بدرستی تشخیص میدهد که شهروند یونان باستان درست از آنرو آزاد بود که «زندگی خصوصی»اش در تعارض با «زندگی عمومی» قرار نداشت. این یکپارچگی امر جزئی با امر کلی آن چیزی است که باید به سیاست بازگردانده شود. شعار انسانِ غرق در منافع خصوصی در سرمایهداری لیبرال بازار آزاد نهایتاً چیزی جز این نخواهد بود که «هدف نهایی جهان آزادی سرمایه است». سیاست آینده با بازگردادن مفهوم تاریخ به سیاست، دوباره خواهد گفت که هدف نهایی جهان آگاهی به آزادی روح است. و وظیفهی سیاست تعیّندادن به این آزادی است. یونانیان به این دلیل در زمانهی خود شهروندانی آزاد محسوب میشدند که بیش از هر چیز به اینکه به عنوان انسان آزاد هستند آگاه بودند. انسان غار نشین که در دل طبیعت زندگی میکرد آزاد نبود، به این دلیل مهم که به آزادی خویش آگاهی نیافته بود. روح در خود و برای خود همیشه آزاد است، اما تا وقتی بدین امر آگاه نباشد، آزاد نخواهد بود. او بنده خواهد بود و به این بندگی خرسند. اما روح برای اینکه از آزادی خویش آگاه گردد باید این آزادی را تجربه کند، یعنی زندگیاش وابسته به چیزی بیرون از خودش نباشد (به عنوان مثال بحران اخیر سرمایهداری نشان داد زندگی ما تا چه حد وابسته به سرمایه است. چنانچه اگر سرمایه دچار بحران شود، انسان همه چیزش را از دست میدهد). روح برای تجربهی آزادی خویش ناچار به رفع یک تضاد در درون خویش است. آگاهی روح از آزادی خویش در این تضاد شکل میگیرد.
جامعه همواره تضادهایش را به جایی بیرون از خود (انگلیس، آمریکا، امپریالیسم، اعراب، افغانها و مغولها) تبعید کرده است. وظیفهی سیاست رادیکال این خواهد بود که تضاد را در درون خود این جامعه نشان دهد. رفع تضاد در جامعهی امروز در گرو بازنویسی تاریخ شکستخوردگان، و بازگردادن قدرت به حذفشدگان جامعه است. «مردم» وقتی آزاد میشود که بر تضاد طبقاتی درون خویش غلبه کند.
وظیفهی سیاست رادیکال آن است که دوباره ثابت کند تاریخ یک رودخانه است و نه مردابی که از آن ساختهاند. تاریخ فرایند خودگشایی روح است. و بدین ترتیب تاریخ فرایند رفع یک تضاد است. تضادی که در دل مفهوم شهروند در جهان امروز هنوز وجود دارد. سیاستِ آینده سیاست رفع این تضاد خواهد بود.
ایران آبستن
بازگشت دوبارهی مفهوم «پیکار طبقاتی»
در دل مبارزات سیاسی است.
منبع : http://salimizadeh.wordpress.
دیدگاه خود را بیان کنید