شنبه, 30 ارديبهشت 1391
خانه مقالات مقالات کدام گربه، کدام دره، آقای ژیژک ؟!
به اشتراک گذاشتن مطلب

کدام گربه، کدام دره، آقای ژیژک ؟!
مقالات - مقالات
نوشته شده توسط سیامک امین   
جمعه ، 16 مرداد 1388 ، 00:00

اسلاوی ژیژک چندی پیش در نوشته ای با عنوان "آیا گربه به دره سقوط خواهد کرد؟"، که در نخستین نگاه یادآور موضع فوکو در قبال انقلاب ۵۷ و تعبیر "ایران، روح جهان بی روح" اوست، به تحلیل رویدادهای اخیر ایران پرداخته است. این نوشته را در دو سطح می توان نقد کرد: نخست استنتاجات نادرستی که از اطلاعات نادرست می گیرد، و مهم تر البته، غیبت تعجب برانگیز جامعه، طبقات و مبارزه ی طبقاتی در متن این تحلیل. من در نوشته ی حاضر به سهم خود می کوشم با تمرکز بر سطح دوم، در خلال بحث وجه نخست را نیز تا آنجا که نیاز است بشکافم.

جهت ورود به بحث بهتر است از تمثیلی که آقای ژیژک از آن بهره می گیرد، آغاز کنیم؛ گربه بر لبه ی پرتگاه. اساساً نخستین سؤالی که باید از ایشان بپرسیم این است : کدام گربه؟ این گربه ــ که با ظرافت تمام واژه ی "ایران" را به ذهن متبادر می سازد ــ از کجا آمده، و عجالتاً فارغ از اینکه به کجا می رود، تا پیش از این ماجرا در حال طی چه مسیری بود؟ بدون پاسخ دادن به این سؤالات و بدون بازشناختن مشخصه ها، ابعاد و مختصات این گربه، هیچ تحلیلی راه به جایی نخواهد برد. گذشته از این ها، بکار بردن چنین تمثیلی، مغالطه ای آشکار است؛ چرا که با قرار دادن یک امر واحد به جای امری متکثر، چشم ما را بر شکاف ها و جدال های درونی امر متکثر می بندد، و بر این اساس ما را به استقبال فردی می برد که ظاهراً نسبت به امر متکثر ِ واحد فرض شده، یک امر بیرونی است. و بنابراین در نتیجه ی همین استدلال ناگهان میرحسین موسوی را در خط مقدم صف آزادی خواهان می یابیم! این نخستین نقطه ی کور تحلیل نویسنده ی ماست. در اینجا شاید بد نباشد به آقای ژیژک تذکر بدهیم که هیچ دولتی یک گربه نیست، بلکه حتا در ساده ترین شکل نمی تواند چیزی کمتر از یک گربه ـ سگ باشد!

 


در پایان نوشته ی حاضر به این تمثیل بازخواهیم گشت، اما اینک بگذارید اندکی با آقای ژیژک پیش برویم. ایشان پس از طرح تمثیل فوق و پایه ریزی ستون های استدلال اش، گریزی به انقلاب ۵۷ می زند و آن را بعنوان نمونه شاهد می گیرد. این هم ارز فرض کردن رویدادهای جاری با انقلاب ۵۷ به شکل خزنده ای تا پایان در متن نوشته پیش می رود و گریز فوق جا و بیجا تکرار می شود. خالی از لطف نیست ما هم با ایشان همراه شویم و در اینجا گریزی نسبتاً کوتاه به انقلاب ۵۷ بزنیم؛ انقلابی که آقای ژیژک آن را "انقلاب خمینی" می نامد! پیش از هر چیز، نخست بگذارید از ایشان سؤالی بپرسیم: مگر مارکسیست ها انقلاب کبیر اکتبر را انقلاب لنین خوانده اند، که شما چنین سخاوت مندانه نام "انقلاب خمینی" را بر انقلاب ۵۷ می گذارید؟ گذشته از تفاوت فاحش بین نقش لنین در انقلاب اکتبر و نقش آقای خمینی در انقلاب ۵۷، شاید به جرأت بتوان گفت مبرهن ترین حکم مارکسیستی این است که پدیده های اجتماعی و منجمله انقلابات را توده های مردم شکل می دهند؛ آن هم نه توده هایی هموژن، که توده هایی با ترکیب طبقاتی متفاوت و اغلب متخاصم ــ به این برمی گردیم. اما گذشته از این، انقلاب ۵۷ را هم چنین نمی توان جز بر بستر سیر تاریخی و در متن رویدادهای جامعه ی آن زمان، و بدون بازشناختن نیروهای دخیل در آن مورد واکاوی و تحلیل قرار داد. پرداختن به جزئیات انقلاب ۵۷ و تدقیق در سیر وقایع آن دوره از حوصله ی این بحث خارج است، اما بطور خلاصه جهت اطلاع آقای ژیژک تیتروار مواردی را ذکر می کنیم:


۱- در سال ۱۳۴۱ حکومت شاه با حمایت و بنوعی فشار امریکا در متن جنگ سرد و برای مقابله با "خطر سرخ" و جلوگیری از نفوذ چپ دست به یک رشته اصلاحات از جمله اصلاحات ارضی زد. در نتیجه قشر وسیعی از دهقانان خرده پا در جستجوی کار به حاشیه ی شهرها سرازیر شده و نیروی کار عظیمی برای بورژوازی فراهم شد. این یک پیروزی بزرگ برای بورژوازی، نقطه ی پایان فئودالیسم، و آغاز سراشیبی سقوط حکومت شاه بود؛ چرا که بدون سیستم ملوک الطوایفی که پایه های آن حکومت را تشکیل می داد، حکومت کم ترین مشروعیت و قدرتی نداشت و ناچار بود برای حفظ خود اختناق سیاهی را بر جامعه تحمیل کند، که آن هم مدت مدیدی نمی پائید. بعلاوه، ذکر این نکته بسیار مهم است که در این مقطع بود که با خالی شدن زیر پای "چپ" به سبب رفرم هایی که توسط حکومت شاه صورت گرفت، زمینه ی مادی هژمونی جریان اسلام سیاسی در جنبش ضد شاهی که در جریان بود، فراهم شد.

۲- شاید به خاطر داشته باشید دهه ی ۷۰ قرن بیستم شاهد بحران اقتصادی بزرگی در جهان بود. البته نیاز به توضیح ندارد که چنین بحران هایی به علت جایگاه کشورهایی مانند ایران در ساختار اقتصاد جهانی، با اندکی تأخیر به این کشورها سرایت می کند. بهای نفت که پیش از بحران به بالاترین سطح خود در آن زمان رسیده بود، به یکباره سقوط می کند و کسری بودجه ی عظیمی برای کشورهای صادرکننده ی نفت به ارمغان می آورد. در مورد ایران، نتیجه بیکاری گسترده ی کارگران، پایین آمدن سطح دستمزد، و البته کاهش قدرت سرکوب حکومت شاه بود، درست هنگامی که حفظ حکومت سرکوب شدیدتری می طلبید.

۳- چپ خرده بورژوای آن زمان ایران، متأثر از فضای دوقطبی جهان در آن دوره و هم چنین جنبش های "ضد امپریالیستی" در کشورهای پیرامونی، تنها یک چپ "ضد امپریالیست" بود که در انقلاب ۵۷ با تحلیل های پوپولیستی عموم خلقی و با توهم "بورژوازی ملی مترقی"، طبقه ی کارگر ایران را به پیشواز جنبش اسلامی ای برد که آقای خمینی در رأس آن قرار داشت. در دستگاه فکری و پراتیک سیاسی این چپ، مقولات طبقه و مبارزه ی طبقاتی، در پرتو مفاهیمی انتزاعی چون مرحله بندی انقلاب، محلی از اعراب نداشت. و تنها این نکته کافی است تا شمایل مترسک گونه ی این چپ را کاریکاتوروار به نمایش بگذارد!

۴- اما در تقابل با این چپ، در حین انقلاب ۵۷ و عمدتاً پس از آن، چپ دیگری شکل گرفت که بکلی متمایز بود؛ چه بخصوص از نظر فکری و چه به لحاظ پراتیک سیاسی. این چپ که از همان آغاز با رد توهمات عموم خلقی و با پیش کشیدن منافع مستقل طبقه ی کارگر پا به میدان گذاشته بود، از منظر خرده بورژوازی، مزاحم "انقلاب خلق" و مانعی بر سر راه سیادت "بورژوازی ملی مترقی" به شمار می رفت. همزمان با تشدید سرکوب ها از سوی حکومت در سال های اول پس از انقلاب و خصوصاً سال ۶۰، چپ پوپولیست که تمام قد در کنار جمهوری اسلامی ایستاده بود، در همکاری با حاکمیت و معرفی فعالین کمونیست طبقه ی کارگر به دستگاه سرکوب سنگ تمام گذاشت. زندانیان سیاسی دسته دسته به جوخه های تیر سپرده می شدند، و چپ پوپولیست هم چنان در محضر حکومت مشغول خدمت بود ــ اما طنز تلخ این که چپ پوپولیست خود قربانی بعدی این ماجرا بود!


باری به هر جهت، برگردیم به نوشته ی آقای ژیژک، تا ببینیم به باور ایشان اکنون چه چیز در حال رخ دادن است. "روایت های مختلفی از اتفاقات تهران وجود دارد..." ــ اما این روایت ها کدامند؟ 

ایشان نخستین روایت را این گونه تعریف می کند : " برخی در این اعتراضات اوج حرکت اصلاح گرایانه ی طرفدار غرب را می بینند که در همان جهت انقلاب های نارنجی در اوکراین، گرجستان و غیره بود ــ واکنشی سکولار به انقلاب خمینی".

روایت بعدی را متعلق به "شکاکانی" می داند "که باور دارند احمدی نژاد واقعاً برنده شده است" و از زبان آنها این گونه ادامه می دهد : " او [احمدی نژاد] صدای اکثریت است، در حالی که هواداران موسوی از میان طبقه ی متوسط و فرزندان نازپرورده ی آنان می آیند".

" در مرحله ی بعد، کسانی هستند که موسوی را بخاطر تعلق اش به نظام روحانی حاکم رد می کنند .... بعلاوه او [موسوی] به عنوان نخست وزیر دوران جنگ از حمایت کامل خمینی برخوردار بوده است".

نویسنده ی ما در نهایت این روایت ها را با برشمردن موضع "چپ گرایان طرفدار احمدی نژاد" پایان می دهد: " بر اساس این دیدگاه، آنچه اکنون در ایران در حال وقوع است، تکرار واقعه ی برکناری مصدق در ۱۹۵۳ است ــ کودتایی با خرج غربیان برعلیه رئیس جمهور مشروع و قانونی ... برای ایرانیان عقب مانده همان احمدی نژاد مناسب است ــ این ها هنوز آنقدر به بلوغ نرسیده اند که چپ سکولار بر ایشان حکومت کند". [تمام خط تأکیدها در سراسر این نوشته از من است. تأکیدهای متن اصلی با حروف درشت نمایش داده شده اند.]

آقای ژیژک گذشته از این موضوع که در اینجا به هیچ روی شارحان این روایت ها را به گونه ای ابژکتیو برنمی شمارد، و هم چنین چپ و راست آنها را نیزمشخص نمی سازد، مرز بین روایت های گوناگون را به گونه ای مخدوش می کند که بازشناختن شان از یکدیگر تقریباً غیرممکن می شود! آنچه روشن است این که: چیدمان این چنینی روایت های طرح شده، در بهترین حالت گویای عدم شناخت حداقلی آقای ژیژک از صحنه ی سیاست ایران و بازیگران آن می باشد. غیر از این، آن را تنها می توان چینشی دلبخواهی و کولاژگونه از یک سری بریده روزنامه برای مقدمه چینی در جهت استنتاجات پیش فرض ایشان تصور کرد. از همین روست که به ظاهر هر کدام از این روایت ها حامل پارادوکسی در خود به نظر می آیند. در واقع هر یک از بندهایی که بعنوان روایتی از رویدادهای اخیر مطرح شده اند، در یک قسمت بازگو کننده ی بخشی از واقعیت اند، و در قسمتی دیگر نقیض امر واقع. بدیهی است پارادوکسیکال نمایاندن روایت های فرضی، کار آقای ژیژک را برای رد آنها و جایگزین کردن روایت خویش بسیار سهل می کند : به راحتی می توان خلط مبحث کرد و در حالی که صحبت از کسانی است که "در این اعتراضات اوج حرکت اصلاح گرایانه ی هوادار غرب را می بینند"، بلافاصله در مقابلشان آنهایی را قرار داد که "باور دارند احمدی نژاد واقعاً برنده شده است"! آقای ژیژک ظاهراً نمی داند همان هایی که "باور دارند احمدی نژاد برنده شده است"، دسته ی اول را به همان چیزی متهم می کنند که ایشان بدانها نسبت می دهد! ــ یا می توان با یک چرخش قلم اصلاح طلبان اسلامی را چپ سکولار خواند و "حرکت اصلاح گرایانه ی طرفدار غرب" را "واکنشی سکولار به انقلاب خمینی" تعبیر کرد! ــ و یا با پیچیدن امر واقع "تعلق هواداران موسوی به طبقه ی متوسط" در پوشش انگاره ی [به زعم آقای ژیژک] نامطلوب "پیروزی احمدی نژاد در انتخابات"، بخشی از واقعیت را به سادگی به کناری نهاد! [فعلاً بگذریم که این تعبیر و ترم "طبقه ی متوسط" تا چه اندازه مارکسیستی است]


اما همه ی اینها تنها مقدمه ای است برای عرضه ی روایت مطلوب آقای ژیژک : " رنگ سبز هواداران موسوی، فریادهای الله اکبر ... به وضوح نشان می دهد که ایشان این عمل خود را تکرار انقلاب ۱۹۷۹ خمینی می دانند، بازگشت به ریشه های آن و شرایط پیش از انحراف انقلاب ..." !

دن کیشوت "مارکسیست" ما که از "خود سازماندهی ابتکاری"، "شیوه های فی البداهه ی برگزاری اعتراضات"، و "ترکیب منحصر به فرد خود انگیختگی و نظم" معترضین به وجد آمده، برای گرفتار نشدن در دام دوآلیسمی که خود پیش از این پایه هایش را ریخته، به ورطه ی ایدئالیسم صرف سقوط می کند. ــ در اینجا ناچاریم جهت "تنویر" آقای ژیژک مجدداً گریزی کوتاه به انقلاب ۵۷ بزنیم : نخست این که فریادهای الله اکبر تنها در ماه های پایانی قبل از قیام بهمن سر داده می شد، هنگامی که اسلام سیاسی به مدد حمایت غرب به جریان هژمونیک در جنبش اعتراضی آن زمان بدل شده بود؛ چرا که غیر از جریان اسلام سیاسی، طیف وسیعی از نیروهای سیاسی در جریان انقلاب دخیل بودند که حداقل بنا به تعریف "مذهبی" نبودند. ثانیاً در اینجا باید اندکی ترکیب نیروهای سیاسی شرکت کننده در انقلاب و جایگاهشان پس از قیام ۵۷ را شکافت: از یک سو جریانات ناسیونالیست پشت سر اسلام سیاسی رژه می رفتند، و از سوی دیگر چپ سنتی، همان گونه که اشاره شد، تمام قد در کنار جمهوری اسلامی ایستاده بود. وجه مشترک تمام این جریانات شرق زده در آن دوره این بود که خرده بورژوازی ناراضی و معترض را نمایندگی می کردند. در مقابل، چپ جدیدی که شرح آن رفت، سنگر مقاومت و دفاع از انقلاب و ادامه ی آن را شکل داد؛ انقلابی که بر پایه ی خواست های و با مضامینی دموکراتیک شکل گرفته بود و در نهایت در سال ۶۰ سرکوب شد. باید به آقای ژیژک یادآوری کرد که موسوی و همراهان اکنون اصلاح طلب ایشان نقش بلاواسطه ای در سرکوب طبقه ی کارگر و فعالین کمونیست آن در آن مقطع بازی کردند. هم چنین این را نیز باید تذکر داد که شخص آقای موسوی در شهریور ۶۷ که هزاران کمونیست را تنها با یک سؤال به جوخه های مرگ سپردند، نخست وزیر جمهوری اسلامی بود. با این اوصاف باید از آقای ژیژک پرسید: "تکرار" کدام انقلاب؟ بازگشت به کدام "ریشه ها"؟ و شرایط پیش از کدام "انحراف"؟!


آقای ژیژک! برخلاف تقابل ناشیانه ای که شما در پرسشتان، " آیا بالاخره موسوی اصلاح طلبی با پشتوانه ی غرب است که بدنبال آزادی فردی بیشتر و بازار آزاد است، یا عضوی از نظام روحانی حاکم که نهایتاً پیروزی اش هیچ تأثیر جدی در تغییر طبیعت رژیم ندارد؟"، طرح می کنید، موسوی در این مقطع نماینده ی جناحی از جمهوری اسلامی است که بر این باور است که ادامه ی حیات نظام حاکم در شرایط اقتصاد جهانی شده، جز با لیبرالیزه کردن اقتصاد و گشودن درهای بازار ایران بر روی سرمایه های غرب ممکن نیست. بدیهی است که این امر [لیبرالیزاسیون اقتصادی] اجباراً درجه ای از آزادی های فردی و لیبرالیزم سیاسی و فرهنگی را نیز به همراه خواهد داشت؛ هر چند که در کشورهای پیرامونی به دلیل اتکای اقتصاد این کشورها بر کار ارزان، لیبرالیزم سیاسی نمی تواند در سطح وسیعی قوام یابد و نهایتاً به بعد فرهنگی و پاره ای آزادی های فردی محدود می شود. هم چنین بسیار اهمیت دارد این نکته را از قلم نیاندازیم که جناح دیگر نظام، که احمدی نژاد نماینده و سپاه پاسداران پشتوانه ی نظامی ــ مالی آن می باشد، نیز به دنبال بازار آزاد است؛ البته نه از نوع لیبرال، بلکه بازار آزادی در تقابل با آن و بر پایه ی نهادهای صنعتی ــ نظامی. تنها به این ترتیب است که می توان مطالباتی چون "حقوق شهروندی" و "حقوق ملیت ها" را که از جانب جناح اصلاح طلب طرح گردیده، و شعارهای پوپولیستی جناح احمدی نژاد علیه "ثروتمندان" و "مافیای اقتصادی"، و نیز حمایت چین و روسیه از احمدی نژاد و در مقابل، حمایت غرب و بورژوازی بزرگ ایران از موسوی را فهمید.


در ادامه اما آقای ژیژک چند نتیجه از دیدگاه خود می گیرد که پرداختن به آنها [البته بجز نخستین شان] بسیار اهمیت دارد. نخستین حکمی که ایشان مطرح می کند، بدین ترتیب است: "احمدی نژاد قهرمان اسلام گرایان فقیر نیست، بلکه یک پوپولیست واقعا فاسد اسلامو-فاشیست است"؛ امری واقعی که معلوم نیست چگونه از "دیدگاه" ایشان نتیجه می شود! اما در ادامه و در متن نتیجه ی دوم، در غیاب یک بینش طبقاتی، ایدئالیسم ناب آقای ژیژک گل می کند: گذشته از تفاوتی که به اشتباه میان کروبی و موسوی قائل می شود، و جدای از تعریف اولترا ایدئالیستی "هویتی سیاسی که به همه ی گروه ها قول مساعدت می دهد"، لحظه ای به این جمله ها توجه کنید: 

"... نام او [موسوی] مترادف بازدمیدن در رویایی عمومی است که انقلاب خمینی را به پیروزی رساند. حتی اگر این رویا یک آرمان شهر بود، باید در آن آرمان شهر اصیل انقلاب را جستجو کرد... این حقیقت که چنین انفجاری باید خاموش می شد، گواه آن است که انقلاب خمینی واقعه ی سیاسی اصیلی بود... حرکت اعتراضی این روزها بازگشت سرکوب شدگان انقلاب خمینی است".

 می توان از ایشان معنای "رؤیایی عمومی که انقلاب خمینی را به پیروزی رساند"، " آرمانشهر اصیل انقلاب" یا "واقعه ی سیاسی اصیل" را جویا شد؛ یا این که "چنین انفجاری" چرا "باید خاموش می شد"؟! و یا برای ایشان توضیح داد که "سرکوب شدگان انقلاب" چه کسانی بودند. ــ اما با کنار زدن هاله ی به شدت ایدئالیستی گزاره های فوق، جایگاه آقای ژیژک روشن می شود: مارکس در جمله ی مشهوری که از هگل نقل می کند، بر این امر انگشت می گذارد که "تاریخ دو بار تکرار می شود؛ بار اول بصورت تراژدی، و بار دوم به شکلی کمیک" ــ اما ظاهراً موضع آقای ژیژک نیز تکرار کمیک موضعی تراژیک است که چپ سنتی در قبال انقلاب ۵۷ اتخاذ کرد!

به هر رو و مهم تر از همه ی اینها : " در اسلام پتانسیلی حقیقی وجود دارد – برای یافتن یک اسلام خوب لازم نیست به قرن دهم بازگردیم، آن را همین جا در مقابل چشمانمان می توانیم ببینم "! اشتباه نکنید، این گفته ی یک آیت الله حوزه ی علمیه ی قم یا نجف، یا یک مفتی الازهر، یا کسی چون سروش نیست؛ این آخرین حکمی است که آقای ژیژک از "دیدگاه"شان استنتاج می کند ــ باری، نویسنده ی "مارکسیست" ما سرانجام نتیجه ی "ناب" تحلیل خود را این گونه بی پرده بازگو می کند!


اما در مورد اعتراضات اخیر چه می توان گفت؟ قبل از هر چیز به وضوح می توان دید شکافی در بالا ایجاد شده است که در دو سوی آن دو جناح حاکمیت بیش از هر چیز بر سر نحوه ی ادامه ی حیات اقتصادی نظام در مقابل هم ایستاده اند؛ در پایین نیز [فارغ از ترکیب طبقاتی رأی دهندگان] همان گونه که آقای ژیژک به درست اشاره می کند، شرکت وسیع مردم در انتخابات را تنها می توان به عنوان رأی اعتراضی تعبیر کرد. اما آیا این به معنای شرایط انقلابی است؟ در شرایط حاضر و فقدان خودآگاهی طبقه ی کارگر، و در غیاب یک آلترناتیو و بدیل رادیکال، جواب منفی است. نباید از این امر غافل شد که در این شرایط بخشی از طبقه ی کارگر به دنبال خرده بورژوازی معترضی که به خیابان آمده، برای تغییر وضع موجود به جناحی از حاکمیت متوهم می گردد. و نیز درست در همین شرایط است که موسوی و جناح اصلاح طلب که دست شان لااقل به صورت مستقیم از پایگاه های قدرت درون حاکمیت و نهادهای نظامی ــ امنیتی آن کوتاه است، در مقابل جناح دیگر که این نهادها را به قبضه ی خود درآورده، ظرفیت اعتراضی جامعه را به عنوان اهرم قدرت خویش مصادره می کنند.

در پایان اگر بازگردیم به تمثیل آقای ژیژک، باید این پرسش را در مقابل ایشان بگذاریم: کدام دره؟ اما آقای ژیژک که مختصات مورد نظر را برنمی شمارد و مشخص نمی سازد که گربه ی مورد علاقه شان در اثر کدام تعقیب و گریز اکنون بر لبه ی پرتگاه قرار گرفته، ناتوان از پاسخ به این سؤال است. همان گونه که اشاره شد، آقای موسوی خود بخشی از این "گربه" یا به تعبیر صحیح تر "گربه ــ سگ" است، که نمی تواند مستقل از آن در نظر گرفته شود. در نتیجه : ۱ـ در صورت سقوط "گربه" به دره، موسوی و جناح اصلاح طلب نیز همراه دیگر بخش های آن به ژرفای دره درمی غلتند. و در صورت پیروزی موسوی، هیچ گربه ای به هیچ دره ای سقوط نخواهد کرد! ۲ـ در اینجا برای توضیح این که "گربه ــ سگ" در اثر کدام نیرو در معرض سقوط به دره قرار گرفته، باید خارج از جدال بخش های درونی آن، فاکتور دیگری را در نظر گرفت؛ امر بیرونی ثالثی که آقای ژیژک از آن غافل می ماند: مردم با ترکیب طبقاتی ناهمگون آن ــ بازگویی این نکته دقیقاً به همین شکل، بسیار اهمیت دارد. زیرا مفهوم انتزاعی "مردم" به تنهایی هیچ چیز را توضیح نمی دهد. ۳ـ و در نهایت پرسش اساسی آقای ژیژک را بدین گونه می توان بازنویسی کرد: آیا گربه ــ سگ به دره سقوط خواهد کرد؟ پاسخ می تواند مثبت یا منفی باشد. این امر مشخصاً به طبقه ی کارگر و میزان دخالت فعال این طبقه بستگی دارد. به عبارت دیگر، یک انتخاب سیاسی مهم پیش روی طبقه ی کارگر قرار گرفته است: یک گزینه ی آن سکوت [به لحاظ سیاسی] در قبال رویدادهای جاری، و گزینه ی دیگر صف بندی طبقاتی و رفتن به سوی "تقابلی هژمونیک" با هر دو جناح بورژوازی، و به دیگر سخن حرکت در جهت تبدیل شدن از "طبقه ای در خود" به "طبقه ای برای خود" می باشد ــ که این خود به امکان ارائه ی یک آلترناتیو رادیکال قدرتمند از سوی چپ، و مکانیزم های عملی ساختن آن بستگی دارد؛ امری که پرداختن به آن در این مجال نمی گنجد.

۱۱مرداد ۸۸

بعد از تحریر: طی مدتی که این متن نوشته شد، متوجه شدم که یک نکته ی کوچک از قلم افتاده است. به نظرم آمد که طرح کردن آن در این قسمت خالی از لطف نباشد: آقای ژیژک در پایان نوشته اش خاطر نشان می کند که "در هر صورت رژیم ایران دیگر نه همان رژیم قبلی، بلکه قدرت خودکامه ی فاسدی میان بقیه خواهد بود" ــ نقد این گزاره با خوانندگان!

(توضیح: بخش عمده ی نوشته ی حاضر حدود یک ماه پیش به رشته ی تحریر درآمده است، اما بنا به پاره ای ملاحضات و محذورات اکنون انتشار می یابد. از همه ی خوانندگان بابت این تأخیر عذرخواهی می کنم.)

 

 



دیدگاه خود را بیان کنید

avatar نا آشنا
-1
 
 
1- آخوند ها باید اول جمله یه بسم الله بگن وگرنه تمام گفتار کفر می شود. شما هم در حکم خداوندی در آمدی و از کفر ژیژاک گفتی که چرا اسمی از طبقه کارگر نبرده، تفاوتی با آخوند نمی کنی.
2- همان گونه شما و خوانندگان این مطلب می دانند، حتی آنان که خود فرهنگ لغت و واژه نامه سیاسی و دستور لغت می نویسند، در بیانات خود بر کوتاه و ساده نگاری تاکید دارند نه زور زدن به پیچاندن و جملات شکسته و چند خطی. مگر آنکه در پی کسب امری دیگرغیر از مطلب باشند.
3- بنده نه سنگ ژیژک را به سینه می زنم ونه اگر دیدم بر خلاف نظر و تحلیل من سخن گفت آن را در زیر پا و به هر روشی له کنم. از جمله تمثیل ایران به گربه. که گویا شما را برانگیخته است، چنانکه با وجود ملاحضات و محذورات قلم بدست گرفتید و به روشنگری پرداختید. و شاکی ازاینکه شان ما لاقل در حد سگ است نه گربه
4- ای کاش در مورد "تزتان" که اصلاحات ارضی باعث "خالی شدن زیر پای چپ" شد، بیشتر توضیح می دادید.امیدوارم شما هم نظر کسانی نباشید که که عقیده دارند جامعه باید به فلاکت و تباهی بی پایان برسد و سپس از درون آن جامعه سوسیالیستی عروج کند، به مانند مهدی موعود. و کاش می فرمودید زیر پای کدام چپ خالی شد؟ در جایی تمام جریانات چپ را " بورژوازی ملی مترقی " می نامید و در جایی صحبت از خالی شدن زیر پای آنکه وجود نداشته می کنید. آیا تناقضی مشاهده نمی کنید؟ و در جای دگر از ادبیات رهبر معظم استفاده کرده وچپ 57 را "کاریکاتور" می نامید
5- جهت روشن شدن موضع انفعالی خود که متوسل به گفتن " تبدیل طبقه کارگر به طبقه ای برای خود" و " آلترناتیو" "رادیکال" " قدرتمند " شده اید، در مجالی دیگر ما را مستفیض فرمایید.
دوشنبه 19 مرداد 1388, 10:15
دیدگاه خود را بیان کنید
نام (required) *
پست الکترونیکی (نمایش داده نمیشود) (required)
کد ضد اسپم   
دیدگاه خود را بیان کنید
لغو
avatar سیامک امین
+1
 
 
خانم/ آقای ناشناس
در ابتدا باید بگویم بسیار خرسندم که نوشته ام شما را این چنین برآشفته است! زمانی دادائیست ها می گفتند [و نئو دادائیست های امروز نیز به گونه ای تکرار می کنند] که یک اثر هنری باید در مخاطب نوعی حس انزجار یا تنفر برانگیزد ــ من نیز بنوعی بر این باورم که یک نوشته [یا بطور کلی یک موضع] چنانچه خشم بخشی از مخاطبان را در پی نداشته باشد، باید در محتوای آن شک کرد. از بابت صداقتی که در ابراز خشمتان به خرج داده اید، ازشما متشکرم!
اما در مورد اتهامات و پرسش هایتان:
1- از گفته هایتان به وضوح پیداست که شما به شکلی بسیار سطحی با یک متن برخورد می کنید. هیچ جای نوشته ی من بحث سر این نیست که آقای ژیژک "اسمی از طبقه ی کارگر" برده یا نبرده ــ اتفاقاً آقای ژیژک از این "اتهام" مبرا است؛ چرا که جایی در نوشته اش می نویسد: "سپاه پاسداران ایران نیروی شبه نظامی طبقه ی کارگر نیست، بلکه نهادی فوق العاده فاسد و قدرتمند ترین مرکز ثروت در کشور است"! ــ بحث این است که از نطر محتوا و مضمون تحلیل ایشان غیر طبقاتی است.
2- باید جسارت و بی ادبی مرا ببخشید که در ساحت سطحی نگران از ادبیاتی سطحی و نازل استفاده نمی کنم! قلم ام این گونه می چرخد و جز این در خواست و توان ام نیست. ــ از این گذشته، نوشته ی مورد بحث مخاطب عام ندارد، بلکه در درجه ی اول حلقه ای از دوستداران و خوانندگان ژیژک، و در درجه ی دوم طیف وسیع تری از کمونیست ها و فعالین چپ را خطاب قرار می دهد. چنانچه حتا دسته ی دوم را ملاک قرار دهیم، شخصاً فکر نمی کنم ادبیات من برای هیچ کدام از آنهایی که خود را در این طیف می یابند، "سخت" باشد!
3- گفتم که شما بسیار سطحی با یک نوشته برخورد می کنید. برای من به هیچ رو قابل تصور نیست که خواننده ای جدی از این جمله که "هیچ دولتی یک گربه نیست، بلکه حتا در ساده ترین شکل نمی تواند چیزی کمتر از یک گربه ـ سگ باشد" و کل پاراگراف مربوطه، چنین نتیجه بگیرد که گویا "تمثیل ایران به گربه" [بگذریم که این گزاره فاقد هر گونه معنایی است و منظور شما، خانم/ آقای ناشناس، به احتمال فراوان "تشبیه ایران به گربه" بوده است] مرا "برانگیخته است" و از این بابت "شاکی"ام که " شأن ما لاقل در حد سگ است نه گربه"!!! خانم/ آقای ناشناس، بنده ناسیونالیست نیستم که از تشبیه ایران به گربه برآشفته شوم! آقای ژیژک هم تمثیل کارتونی "گربه بر لبه ی پرتگاه" را در مورد دولت ایران بکار برده اند، نه در مورد "ایران". به نظر من این تمثیل از این نظر که "تشبیه ایران به گربه" را به یاد می آورد، بسیار هوشمندانه است. اگر پاراگراف مربوطه را با دقت بیشتری مطالعه بفرمائید، متوجه خواهید شد که نقد من نیز دقیقاً متوجه بکار بردن امری واحد [همچون گربه] در مقام امر متکثر دولت است [که من در اینجا جهت مقابله از تمثیل کارتونی "گربه ـ سگ" برای توضیح آن استفاده کرده ام]. اینجا هیچ بحث اخلاقی ای [از قبیل "شأن"] در میان نیست!
4- این سخن که اصلاحات سال 41 [و نه فقط اصلاحات ارضی] زیر پای چپ سنتی آن زمان را خالی کرد، نه یک "تز" است و نه متعلق به بنده می باشد. اگر به اسناد و خاطرات چپ سنتی قبل از انقلاب 57 در رابطه با "انقلاب سفید" شاه رجوع کنید، درمی یابید که چگونه "زیر پای چپ خالی شد"! در اینجا تنها بگویم که این امر به سبب افق تنگ چپ آن زمان اتفاق افتاد و این که اساساً پایگاه طبقاتی این چپ پرولتاریا نبود؛ چرا که افق چپ طبقه ی کارگر چیزی کمتر از لغو کار مزدی نیست. نکته ی دیگر این که در اینجا هیچ تناقضی وجود ندارد. من دو پاراگراف پایین تر دقیقاً اشاره کرده ام که چپی که زیر پایش خالی شد، چه نوع چپی است. و در ضمن هیچ جای نوشته گزاره ای دال بر "بورژوازی ملی مترقی نامیدن تمام جریانات چپ" وجود ندارد. آنچه من نوشته ام واج به واج چنین است:
" چپ خرده بورژوای آن زمان ایران، متأثر از فضای دوقطبی جهان در آن دوره و هم چنین جنبش های "ضد امپریالیستی" در کشورهای پیرامونی، تنها یک چپ "ضد امپریالیست" بود که در انقلاب 57 با تحلیل های پوپولیستی عموم خلقی و با توهم "بورژوازی ملی مترقی"، طبقه ی کارگر ایران را به پیشواز جنبش اسلامی ای برد که آقای خمینی در رأس آن قرار داشت. در دستگاه فکری و پراتیک سیاسی این چپ، مقولات طبقه و مبارزه ی طبقاتی، در پرتو مفاهیمی انتزاعی چون مرحله بندی انقلاب، محلی از اعراب نداشت. و تنها این نکته کافی است تا شمایل مترسک گونه ی این چپ را کاریکاتوروار به نمایش بگذارد!"
کاریکاتوروار بودن یا نبودن شمایل چنین چپی را خوانندگان خود قضاوت خواهند کرد!
5- شرح پراتیک سیاسی رادیکال در شرایط کنونی نیازمند توضیح من نیست، که گفتنی ها را تا اندازه ی زیادی دیگران گفته اند. با وجود این، تا آنجا که مقدور باشد در این باره خواهم نوشت.
سه شنبه 20 مرداد 1388, 18:40
دیدگاه خود را بیان کنید
نام (required) *
پست الکترونیکی (نمایش داده نمیشود) (required)
کد ضد اسپم   
دیدگاه خود را بیان کنید
لغو
نام (required) *
پست الکترونیکی (نمایش داده نمیشود) (required)
کد ضد اسپم   
دیدگاه خود را بیان کنید
 

Your are currently browsing this site with Internet Explorer 6 (IE6).

Your current web browser must be updated to version 7 of Internet Explorer (IE7) to take advantage of all of template's capabilities.

Why should I upgrade to Internet Explorer 7? Microsoft has redesigned Internet Explorer from the ground up, with better security, new capabilities, and a whole new interface. Many changes resulted from the feedback of millions of users who tested prerelease versions of the new browser. The most compelling reason to upgrade is the improved security. The Internet of today is not the Internet of five years ago. There are dangers that simply didn't exist back in 2001, when Internet Explorer 6 was released to the world. Internet Explorer 7 makes surfing the web fundamentally safer by offering greater protection against viruses, spyware, and other online risks.

Get free downloads for Internet Explorer 7, including recommended updates as they become available. To download Internet Explorer 7 in the language of your choice, please visit the Internet Explorer 7 worldwide page.