حرکت کرد
درست در ساعت پنج دقیقه به هشت
صدایش هنوز در گوشم می پیچد
تپ تاپ- تپ تاپ
دیدمت وبوی چفیه دماغم را آلود
مجروح بودی
و خون آبه از پاچه شلوار تو روان
تمام طول قطار
تمام مسیر
تمام شب را علامت می گذاشتی که......
تق-چس-تق
سیگاری روشن کردی
نور فندک چشمانت را روشن تر ساخت
صورتت سرخ شده بود
و خونت کم رنگ تر
ولی هنوز مجروح بودی
زخمی نمی دیدم
فقط خون بود و بوی چفیه
- اهل کجایی
- همین اطراف
سرخوش بودی
اما نه مست !
-زیاد سیکار می کشی
-زیاد تر درد می کشم ,مجروحم نمی بینی؟
در نگاهت چیزی بود
که از پا درم می آورد
به خاطر می آوری؟
نامت محسن بود
قدت کوتاه
مجروح و سرخ
و خونت کم رنگ
کیفت را باز کردی
دیدم
زخمت را دیدم!
دیدم
کیفت پر بود از چفیه های تمیز
-یکی بردار
-مزدور نیستم
-من هم نیستم به خاطرات بر میگردم
به دلان المغربی
به بابی ساندرز
برداشتم
بوی چفیه می داد
بوی تورا
بوی خون کم رنگت را
انگشت سبابه جوهریت را به سمت پنجره بردی
تق-تق
محسن!
نمی دانستی که حافظه قطار کوتاه است
من و هم قطارانت ترا پاک نکردیم
این اجبار است میفهمی؟!
وقتی خون آبه ها پاک شوند
و زخم ها چرک
تو هم در اوج پاک می شوی
-گورستان کدام طرف است؟چقدر مانده؟
-دور نیست آرام بخواب
چون به آرامی پاک خواهی شد
وقتی پاک شوی
بوی چفیه هم پاک می شود
تمام طول قطار
تمام مسیر
تمام شب پاک می شود
دیدگاه خود را بیان کنید