زنانگی در انگشتانم فرو می رود و باران
ماهتاب از دستان ِ تو جاری می شوم / تفنگ
به دوش ام می گیرد و
نگاه که در آرشیو ِ ذهنم کاشته ای
مرا مرور می کند
ملتهب بر سنگفرش ِ واژه ها ــ دشنه ها، سنگ ها،
سنگرها در گلویم سرود، سپیده، صبح می شوم
لب خندت را فندکی
که از جیبم بیرون می آید
و یک انقلابی سیگارش را روشن می کند
حنجره را بامداد شده ام
مداد شده ام
و نوشته ام :
دست هایت کاش
کاشکی
و مین ها ذهنم را کاشته اند مرور کرده بودم
که زن و گلوله
همرزم ِ یورتمه ی باران و سنگ
تا از هرچه تهی بودم سنگری می سازم
و در پنجره آفتاب می شود
آب می شود
پرومته تو را به انسان هدیه ای می بخشد،
و یک انقلابی سیگارش را روشن می کند.
سیامک امین - قرنی آقایی
دیدگاه خود را بیان کنید