پنجشنبه, 04 خرداد 1391
خانه مواضع مصاحبه هنرمند پيشرو به پشت سر نمى‌نگرد
به اشتراک گذاشتن مطلب

هنرمند پيشرو به پشت سر نمى‌نگرد
ادبيات اعتراضى در گفت‌و گو با دکتر مجيد مددي 

 

يوسف فرهادى بابادي


آنچه درپى مى‌آيد گفت‌وگويى است پيرامون چرايى عدم شکل‌گيرى ادبيات اعتراضى در ايران با دکتر مجيد مددي. مددى متولد ۱۳۱۴ داراى دکتراى فلسفه سياسي، فوق‌ليسانس رفتار سياسى دانشگاه اسکس در انگلستان و همچنين ليسانس علوم سياسي، اقتصاد دانشگاه منچستر، در انگلستان است. مددى ازجمله پژوهشگران پرکار کشور است که ۲۱ اثر ترجمه و ۲۵ مقاله و رساله در کارنامه کارى خود ثبت نموده است. ازجمله آثار او مى‌توان به کتاب فلسفه چيست (اولين اثر ترجمه هايدگر در ايران)، از خودبيگانگى انسان مدرن، مارکسيسم و اخلاق، فلسفه هنر، جهانى شدن و جهانى‌سازى و همچنين سه چهره دمکراسى و... اشاره کرد. مددى امروز در موسسه مطالعات سياسى و اقتصادى پرسش برگزارى درس گفتارهايى در مبانى انديشه غرب و همچنين نقد و بررسى مارکسيسم را براى پژوهشگران برگزار مى کند.

***
به عنوان اولين سوال ضمن تعريفى از هنر و چيستى آن؛ آيا مى‌توان هنر را بازنمايى‌کننده موقعيت و وضعيت طبقاتى افراد و حامل رسالى اجتماعى دانست؛ چگونه؟

به گمانم پيش از ارائه تعريفى از هنر و شناخت چيستى آن، نمى‌توان به هيچ پرسشى درباره هنر به درستى پاسخ داد، به اجمال مى‌توان گفت: «هنر به قدمت و سال‌مندى زندگى بشر است. شکل خاصى از «آگاهى اجتماعي» (Social Conseiousness) و فعاليت و کار انسان که واقعيت بيرونى را در قالب انگاره‌ها و نقش‌هاى هنرى بازمى‌تاباند. اين شکل خاص از کار انسان مهم‌ترين وسيله فهم زيبايى‌شناسى است، يعنى شناختى از جهان با تصويرى که به وسيله اثر هنرى از آن، ترسيم شده است.»

به اجمال مى‌توان گفت که ديدگاهى هنر را محصول و نمايشى (Representation) از «روح مطلق» (absolute sprit) و وحى و الهام آسمانى و الهى مى‌داند که افراد خاصى توانا بر دريافت آنند و ديگران بى‌نصيب از آن و ديدگاهى ديگر، کار انسان را سرچشمه و خاستگاه آفرينش هنرى مى‌داند و بر اين انديشه که هنر مفهومى ناخودآگاه و صرف عواطف و احساسات هنرمند است، خط بطلان مى‌کشد، يعنى آن ديدگاهى که هنر را پديده‌اى (phenomenon) آسمانى مى‌داند، بيرون از حيطه زندگى بشر که از راه الهام و کشف و شهود به ذهن و زبان انسان‌هايى خاص مى‌رسد و اين همان ديدگاهى است که آن را ديدگاه ايده‌آليستى يا ايده باورانه از هنر ناميده‌اند؛ ديدگاهى دربرابر ديدگاه ماترياليستى يا ماده‌باورانه از هنر که هنر (يا دقيق‌تر گفته شود، اثر هنري) را گونه‌اى توليد اجتماعى مى‌داند که مى‌تواند دراختيار همگان قرار گيرد، خاص فرد، گروه يا موجودات برگزيده نيست و فراز و فرودش نيز وابسته به شرايط و مقتضيات اجتماعى است.
بررسى‌ها نشان داده است که هنر در ابتدا در پيوند با زندگى مادى انسان بود و در خدمت انسان و زندگى او. هنر، به طورى که پيکاسو مى‌گويد، وسيله‌اى براى تزئين و نمايش نبود. آثار و بقاياى هنر نقاشى روى ديوار غارها، به قول گوردن چايلد، گواهى زنده از نقش هنر در زندگى مادى بشر است. در زندگى انسان ابتدايي، هنرآفريني، همچون جادوگري، به هيچ روى بيهوده و تفننى نبود؛ انسان ابتدايى هيچ‌گاه براى خيال‌پرورى و سرگرمى هنر نمى‌آفريد، هنر ابتدايى درشمار ابزار کار و وسيله حل مشکلات و معضلات واقعى حيات او بود. بنابراين خاستگاه هنر در دوره اوليه حيات بشر زندگى واقعى او بوده است.

از اين‌رو اين پيوند‌ تنگاتنگ هنر با زندگى نمى‌تواند آگاهانه نباشد و خالق اثر ناآگاهانه و صرفا زير تاثير وحى و الهام به خلق اثرى هنرى بپردازد، اما اگر فرآيند شکل‌گيرى شخصيت انسان را آن‌گونه که فرويد تحليل کرده است، متشکل از سه لايه نهاد (cid) من (ego) و من برتر (super ego) بدانيم که بايد هريک دوره تکاملى خود را از سر گذرانده و درنهايت شخصيت انسان به طور طبيعى شکل پذيرد؛ در جامعه و بويژه روابط خانوادگى که محيط پرورشى اوليه انسان اجتماعى است. عللى موجب قطع يا کوتاه شدن مراحل تکاملى رشد شده، خواست‌ها و تمايلات واپس زده مى‌شوند و در ضمير ناخودآگاه (sub-conseious) انسان به حيات خود ادامه مى‌دهند. فرويد بر اين باور است که روابط و مناسبات موجود اجتماعى عامل موثرى در عدم شکل‌گيرى شخصيت کامل انسان است و درنتيجه عدم تکامل آگاهى وي، به ويژه آنجاکه اين عوامل، ‌در شکل‌هاى گوناگون نقش مسلط و تحکم‌آميز دارد.

بنابراين، هنگامى که در شرايط نامساعد اجتماعى شخصيت انسان تکامل نيافته و داراى نقص جدى است که اين وضع بويژه درمورد انسان ايرانى بسيار چشمگير است؛ چراکه به دلايل زيادى ازجمله شرايط رشد کودک در خانواده و منهيات اجتماعى که تسط خود را بر فرد، گروه و بنيان‌هاى خانواده اعمال مى‌کند؛ «من» (ego) راستين انسان ايرانى شکل نگرفته و او، با «من برتر» (seper ego) که همان «وجدان» اجتماعى است، زندگى مى‌کند و به همين دليل هم به شدت زير تاثير ايدئولوژى مسلط قرار دارد؛ از اين‌رو مى‌توان گفت که آگاهى او نوعى ناآگاهى يا آگاهى کاذب (false –conscrousness) است که اگر انتخابى هم انجام گيرد، برپايه اين آگاهى کاذب، انتخابى آگاهانه و راستين نخواهد بود.

گروهى معتقدند هنر بايد تصويرهاى زندگى واقعى را با تصويرهايى که نشان‌دهنده شرايط جديد و بهتر زندگى است، مقايسه و با تهييج و بسيج اميال و تخيلات عليه واقعيت سرکوب‌گر عمل نمايد. ازسويى در کارکرد تبليغى‌اش اميال انسانى را از تحريف‌هاى رسمى که ازسوى شرايط مادى زندگى تحميل شده است آزاد نمايد. اول آنکه آيا اين کارکرد مى‌تواند رسالت هنر باشد و دوم آنکه هنر تا چه حد توانسته است اين رسالت را صورت تحقق بخشد؟

اينکه هنر بايد تصوير زندگى باشد يا کارايى آن را داشته باشد که تصوير ايده‌آلى از زندگى شايسته و درخور انسان ارائه دهد بسته به آن است که هنرمند چقدر آگاهانه هنرآفرينى کند که اين خود در پيوند با شرايط و مناسبات اجتماعى است که وى در آن مى‌زيد. پيشروان هنر اصيل معتقدند که اگر در حوزه هنرآفرينى به عامل پيشرفت تاريخى توجه نشود، هنر نااصل و مبتذل خواهد بود و نقش زندگى سازش را از دست خواهد داد و به کالايى صرف بدل شده که فقط براى مبادله در بازار داراى ارزش است. پس در اين «تصويرسازي» از زندگى واقعى نخست بايد در متن زندگى واقعى قرار گرفت و بى‌هيچ پيش‌فرض و تصور وهم‌آلودى از زندگى آرمانى در ذهن، به خلق اثر هنرى پرداخت. حال اگر اثر هنرى بازتاب زندگى واقعى (البته نه بازتاب آئينه‌اي) که فعلا بحث درباره آن در اينجا مقدور نيست و خواننده مى‌تواند براى درک و دريافت مفهوم فلسفى آن به پيوست کتاب هنر از ديدگاه مارکس باعنوان «ادبيات به مثابه فرم ايدئولوژيک» مراجعه کند؛ باشد، آنگاه مى‌توان گفت- بى‌آنکه شعارگونه با الفاظى چون «تهييج» و «بسيبح» خود و خواننده را تحريک کنيم- هنر و اثر هنرى نقش اجتماعى خود را بازى و موجب رهايى انسان از اسارت سنت و تحريف و ناراست‌انگارى‌هايى مى‌شود که فرهنگ مسلط بر مردم تحميل کرده است. در اينجا لازم است مفهوم آگاهى اجتماعى و خودآگاهى هنرمند را مورد تاکيد دوباره‌اى قرار دهيم. در چارچوب هنر پيشرو، هنرمند پيشرو و آينده‌نگر که به پس پشت نمى‌نگرد و دستمايه‌اش صرفا مرده ريگ نياکان نيست، در تمام عرصه‌هاى هنري، آگاهانه و برخلاف «سنت هنري» حرکت مى‌کند، زيرا مى‌داند که سنت هنرى در شکل به ميراث رسيده‌‌اش، ضدتاريخى و در راستاى تثبيت «وضع موجود» (status quo) است و اگر آفرينش هنرى دنباله‌روى سنت و نه برخلاف آن باشد، در حقيقت بازتوليد همان چيزى خواهد بود که بايد به لحاظ تاريخى برچيده شود، و اين همان چيزى است که مى‌توان آن را رسالت هنر ناميد، زدودن خرافه‌ها و تحريف‌ها و نشان دادن افق روشن و تابناک آينده.

در‌ دهه‌هاى اخيرجريان‌هاى اعتراضى در سطح جامعه از جنبش دانشجويى و معلمان گرفته تا کارگران وجود داشته است. اما متاسفانه به‌رغم وجود خرده فرهنگ اعتراضي، ‌زبان اعتراضى خاص خرده فرهنگ‌ها حاصل آن و سبک اعتراضى هنر هنوز آنگونه که بايسته است در حوزه نظريه‌پردازى در جامعه شکل نگرفته است.اين مطلب را مى‌‌توان به همه اشکال مختلف هنرى از نقاشى گرفته تا شعر تسرى داد. دلايل آن چيست؟

در پاسخ به اين پرسش ناگزير بايد مقدمه‌اى ذکر کنم که شايد در بادى امر بى‌ارتباط با پرسش شما و کليت بحث ما درباره هنر به نظر رسد، اما چنين نيست، اگر ببينيم که امروزه عده‌اى از انديشه‌وران بزرگ و نامور دنياى مدرن، هنر امروز يا هنر مدرن را هنرى «سرآمدگرا» مى‌انگارند که رفته رفته از زندگى مردم و تود‌ه‌ها فاصله گرفته و زبان حال و مبين خواست‌هاى غيرمادى موجوداتى والا و اثيري! شده است که با نکبت زندگى زمين بيگانه‌اند و در پرديس آرامش‌بخش، معطر و رويايى ذهنيتشان مى‌زيند! ولى اگر پرده را کنار زده و واقعيت را بى‌حجاب به نظاره بنشينيم، خواهيم ديد که اين «انديشه‌وران بزرگ» با برداشت ليبرالي- انتقادى‌شان از مناسبات سرمايه‌دارى درواقع در پى رفرم اجتماعى‌اند و نه تغيير بنيادى آن. مناسبات سرمايه‌داري، به ديد آنان داراى جنبه‌هايى منفى است که مى‌توان از راه «مهندسى اجتماعي» (social engineenring) آنها را زدود و نظام اصلاح شده را حفظ کرد. اين «متفکران» هرگز به ساختار ضدبشرى و استثمارى حاکميت سرمايه که همه چيز ازجمله انسان را به صرف کالايى قابل مبادله فروکاسته و موجب «ناانسانى شدن» انسان (dehumanization of man) گرديده است، نپرداخته‌‌اند. بنابراين، هنر هم از ديدگاه آنان وسيله‌اى درخدمت انسان براى ايجاد دگرگونى نيست، بلکه ابزار و وسيله‌‌اى است براى التيام بخشيدن به روح درهم شکسته و منزوى موجود از خودبيگانه‌‌اى که در چنبر اين مناسبات گرفتار آمده و راه نجاتى هم ندارد. به همين دليل است که هنر مدرن از ديد آنان «هنرى سرآمدگرا» است و کارکرد اجتماعى ندارد و شگفت‌ نيست که آدورنو موسيقى شوئنبرگ را ارج مى‌نهد و والايش مى‌شمارد. درحاليکه به باور او موسيقى جاز احساس زيبايى‌شناختى را برنمى‌انگيزد و به لحاظ هنر موسيقايى خنثى و فاقد ارزش است. هرچند موسيقى جاز به گواهى تاريخ تحولات اجتماعى سياهان و ديگر قشرهاى زير سلطه عامل ايجاد تحرک اجتماعى و خشم و خروش تود‌ه‌هاى دربند و بردگان نگون‌بختى بوده که در طلب آزادى و حقوق انسانى پايمال شده‌شان فرياد در گلو گره شده خود را با ضرباهنگى تند و تحريک‌آميز سردادند و آرامش رخوتناک ساکنان قصرهاى مجلل و پرتلالو بى‌دردهاى جامعه را برهم زدند. هم‌اکنون نيز انواع موسيقى پرسروصداى «مبتذل» رپ، هوى‌متال و به طور کلى موسيقى پاپ (pop) که در آنها معمولا به جاى شعر با معانى مشخص، تنها از کلمات (words) استفاده مى‌شود واژگانى که در بسيارى موارد بيانگر مفهومى نيست، بلکه صرفا آواى پرپيچ و تابى است که حالت را نشان مى‌دهد، موسيقى پرتحرک بى‌معنايى براى نسل گسسته‌اى که در برزخ زندگى مى‌کند و خود را در وابستگى و پيوندى با هيچ چيز نمى‌بيند و اى بسا که درپى تخريب چيزى است که آن را حصارى نفس‌گير احساس مى‌کند و اين گونه‌اى «هنر اعتراضي» است بر ضدشرايط موجود.

حال، اگر در جامعه ما جريان‌هاى اعتراضى به گفته شما‌، در حوزه‌هاى ديگري، ازجمله هنر انعکاس نيافته است که گمان نمى‌کنيم چنين باشد، زيرا اگرنه به شکلى گسترده و همه‌گير، بازتاب اين جريان اعتراضى را مى‌توان در شکل‌هاى مختلف هنرى به عيان مشاهده کرد. براى مثال در شعر «پست» يا به قول من، «پساپست مدرن!» دهه هفتاد و هشتاد، ادبيات داستانى و فيلم و سينما و تئاتر در همين دوره به عيان قابل رويت است و به همين علت هم هست که فرياد برخى‌مسئولان از فرا رفتن هنرمندان از «خطوط قرمز» بلند است و دستگاه مميزى نيز نه تنها بيکار ‌ نمانده که بسيار پرکار و با فعاليت شبانه‌روزى به انجام وظيفه مشغول است! ولى اگر اين اعتراض نماى پرجلوه‌اى ندارد به دليل آن است که متولى قدرتمندى ندارد، چراکه اعتراض همواره در درازناى تاريخ طبقاتى بشر، ‌ جست و خيز کرده، هنگامى که اين قدرت به دليل تضادهاى درونى‌اش سستى گرفته، اعتراض سربلند کرده و خودى نشان داده و آن وقت که قدرت بر چکاد است و مى‌تازد، اين يک سر در لاک مى‌برد و خموشى مى‌گزيند. بنابراين، اين تلاطم‌ها و فرازوفرودها که ذاتى جامعه‌هاى از هم‌گسيخته طبقاتى است، پيوسته وجود داشته، دارد و خواهد داشت که راز پيشرفت و حرکت رو به جلوى تاريخ هم همين است. جامعه ايستا که حرکت تضادآميزى ندارد- که البته ممکن نيست- پيشرفت و تکاملى نيز ندارد.
اعتراضات ‌ دهه‌هاى اخير گرچه حول محور دموکراسى‌خواهى و حقوق بشر عليه فرهنگ مسلط شکل گرفته است، اما در بطن اين جنبش شاهد چندصدايى و برخوردهاى نظرى سنگين هستيم، اين وحدت تضادآميز نيروها در بطن خود به بيان برخى عالمان اجتماعى منشأ يک بحران و يک نوآورى است؛ يک ويرانى و يک نوزايى است. لاجرم در دورانى که گذار به صورت بحران صورت مى‌پذيرد مسئوليت هنر بى‌نهايت سترگ مى‌نمايد، اما متاسفانه شاهد آن هستيم که هنر و به خصوص ادبيات در جايگاهى که شايستگى تاريخى‌اش است، قرار ندارد به‌گونه‌اى که نسبت ادبيات با جامعه‌شناسى حالت پسين پيدا نموده است. درصورتى که در اکثر جوامع ابتدا هنرمند براساس روح لطيف خود معضلات را لمس و به تصوير مى‌کشد و سپس جامعه‌شناسى به تبيين آن مى‌پردازد، اما ما شاهد آن هستيم که جامعه‌شناسى ما از ادبيات، مطالعات فرهنگى از هنر و مطالعات جوانان و خرده‌فرهنگ‌ها از سينماى ما پيش‌روتر عمل مى‌کند لطفا در اين خصوص نظر خود را بيان فرماييد.

درباره حرکت اعتراضى مردم که با تفصيل بيشترى به محتواى آن پرداخته‌ايد، متضمن نکته‌اى است که به ديد من بسيار هوشمندانه است و نمى‌توان آن را بى‌پاسخ گذاشت . ما در اينجا با مفهومى آشنا روياروييم که در تاريخ انديشه با نام «ستيز کهنه و نو» مطرح است. در درازناى تاريخ تحول بشر، پيوسته اين «ستيز» در جريان بوده، هست و در آينده نيز، خواهد بود. هر طرح و انديشه «نويي» براى جايگاه يافتن و جايگير شدن، ناگزير اين «ستيز» و گاه نبرد پرهزينه را از سر مى‌گذراند. همين ستيز و نبرد با کهنه (سنت ديرپاى جان سخت) است که سرانجام «نو» را بر سرير مى‌نشاند و «کهنه» را از صحنه مى‌راند و تا آن زمان، آري، کيفيت برتر، پديده نو و در بحث ما، هنر والا، چندان مخاطبى نخواهد داشت و در محاق خواهد بود، چراکه هنوز جايگاه خود را به دست نياورده است.

به ياد داريم که چگونه جوردانو برونو بر ديرک خشم کليسا زنجير شد و زنده در آتش سوخت. اين مرد کليسايي، اين «خداپرست» که با مغز خود مى‌انديشيد و نه مقلدى بى‌مايه و سبک‌سر، و آموزه‌هاى متحجر و خردستيز کليسا را به سخره گرفت، مگر چه گفته بود جز تائيد خردآميز ديدگاه‌هاى کوپرنيک و کپلر درباره منظومه کيهاني، که چنان خشمى برانگيخت. يا گاليله و بسيارى ديگر پيش و پس از آنها، که در آتش خشم و کينه بى‌خردان و جهال و بندگان زر و سيم سوختند ولى انديشه تابناکشان بر فرق عالم درخشيد و به حيات جاودانه‌اش ادامه داد. آيا، اکنون، طفل دبستانى بر اين گفته که زمين مرکز عالم است، تسخر نمى‌زند و گوينده را ديوانه نمى‌پندارد؟ بدين ترتيب در اين ستيز نابرابر ميان «کهنه» و «نو» سرانجام پيروزى با نو و در عرصه هنر، «کيفيت برتر» است و اين حقيقتى است که گفت‌وگو ندارد.

حال اگر، تصوير اين نبرد مرگ و زندگي، ميان «کهنه» و «نو» به روشنى در آثار هنري، نمايان نيست و چنان که در پرسشتان نيز به آن اشاره رفته است که حرکت اعتراضى جايگاه شايسته خود را در عرصه هنر، به ويژه در ادبيات به دست نياورده است؛ به کوتاهى مى‌توان گفت به علت وجود فرهنگ مسلط و منافع مستقر است (vested interest) که گستره سلطه بى‌معارضش به دليل برخوردارى از مکانيسم دوگانه ايدئولوژي- سرکوب بر همه جا، تمامى عرصه‌ها، سايه افکنده و کمتر کسى را ياراى آن است که از زير اين سايه سنگين رهايى يابد بى‌آنکه هزينه‌‌اى به بهاى هستى‌اش بپردازد. و اما اينکه بازتاب اين حرکت اعتراضى در جامعه‌شناسى مشاهده مى‌شود و نه در ادبيات که به قول شما «روح لطيف هنرمند» نخست متاثر شده و درنتيجه احساس جريحه‌دار شده‌اش را در اثرش به تصوير کشيده بيان مى‌کند؛ ولى علومى چون جامعه‌شناسي، سياست و... پس از چندى به تبيين و توضيح پديده به وقوع پيوسته مى‌پردازند، برايم کاملا روشن نيست منظور پرسنده چيست، اشاره ايشان به کدام اثر پژوهشى در جامعه‌شناسى اين مرز و بوم است که به تحليل و بررسى علمى رويدادهاى سياسى و اجتماعى اين ديار پرداخته؟ ما هنوز پس از قرنى نمى‌دانيم شعار انقلاب مشروطيت «حکومت قانون» بود يا «دموکراسي» و «آزادي»!! که اينها بسيار با يکديگر متفاوتند. ازطرفى نه ما، بلکه حتى در غرب هم ما چيزى به عنوان علوم اجتماعى راستين که جامعه‌شناسى يکى از شاخه‌هاى آن است، نداريم. علوم اجتماعى و انسانى در دنياى امروز سراسر لاف‌زنى‌هاى ايدئولوژيک و عوامفريبى است و تحريف واقعيت و انديشه‌وران غرب از دهه‌ها پيش متوجه اين خبط و خطا شده‌اند و اميد خود را از اين به اصطلاح «علوم»! بريده‌اند. بى‌جهت نيست که آثارى در جامعه‌شناسي، روان‌شناسي، سياست و... راديکال پديد مى‌آورند تا نشان دهند که اين به اصطلاح علوم، در هيئت فعلى‌شان، ربط و يا بسى بيش نيست و نبايد به جد گرفتشان. براى نمونه به کتابى اشاره مى‌کنم در نقد علوم اجتماعي* به نام ايدئولوژى در علوم اجتماعى که در دست ترجمه دارم و فصل‌هايى نيز از آن پيشتر ترجمه و انتشار يافته است؛ ازجمله فصلى با نام پست ليبرال دموکراسى که پيوست کتاب من، به نام سه چهره دموکراسى است.

شايد هم منظور شما پيوند ميان هنر و زندگى اجتماعى است که خوب اين مقوله‌اى است که همواره در تمامى اشکال هنرى که به مرحله معينى از تکامل رسيده‌‌اند، مطرح شده است. اغلب اين پرسش به يکى از دو مفهوم کاملا متضاد پاسخ گفته شده است: برخى مى‌گويند، انسان براى وسيله پديد نيامده بلکه وسيله براى انسان يا جامعه براى هنرمند به وجود نيامده، بلکه هنرمند براى جامعه و وظيفه هنر نيز، به قول پلخانف، براى کمک و يارى رساندن به انسان در تکامل آگاهى اوست. گروهى ديگر با تاکيد اين ديدگاه را رد کرده و مى‌گويند: هنر هدفى در خود است و اگر آن را وسيله‌اى براى رسيدن و تحقق هدف‌هاى ديگرى جز خودش درنظر گرفته و به کار بريم، حتى اگر هدفى بسيار ارزشمند و برترين باشد، درواقع شأن هنر را پايين آورده و آن را به ابتذال کشانده‌ايم. البته در ادامه مى‌توان درباره مقوله «هنر براى هنر» و «هنر براى اجتماع» يا «هنر متعهد» سخن گفت که فعلا از آن درمى‌گذرم که سخن به درازا خواهد کشيد.
آقاى مددى در جامعه شاهد رشد ديدگاه‌هاى فمنيستى در عرصه ادبيات، سينما و... هستيم اين رشد ناشى از چيست؟! چرا اين اتفاق به بقيه بخش‌هاى جامعه نظير کارگران، جوانان و معلمان تسرى نيافته است.

دليل آن را مى‌توان رفتارى دانست که جامعه و فرهنگ سنتى با اين قشر اجتماعى داشته و دارد، قشرى که زاينده و پرورنده نسل‌هاست و اين را خود خوب مى‌داند ولى جايگاه اجتماعى‌اش را نمى‌شناسد، چراکه اين جايگاه و منزلت اجتماعى‌اش طى قرون از وى دريغ شده و پيوسته رفتار متعارف با او، به قول سيمون دبوار، رفتار با «جنس دوم» بوده است.
درجامعه‌اى که برپايه روابط ناعادلانه استوار است و فرهنگ مسلط کوشش مى‌کند وضعيت را به نحوى سامان دهد که انديشه راستين شکل نگيرد، يا تفکرى ناقص و مفلوج پديد آيد تا نيازها را برحسب منافع پاسخ گويد، آن هم در محدوده زمانى معينى و ازطريق و به وسيله تزريق ايدئولوژى (injection of ideology) گونه‌‌اى آگاهى کاذب يا دروغين پديد خواهد آمد که «نادرست»،‌ «درست» مى‌نمايد و «ناروا»، «روا». آلتوسر مى‌گويد: «موجه‌ترين و قطعى‌ترين نکته‌‌اى که مى‌توان درباره «دولت فرهنگي» يا «فرهنگ مسلط» گفت اين است که فرهنگ مسلط تا آنجا اخلاقى است که کارکردش ارتقاى سطح فرهنگى و اخلاقى تا جايى باشد که با نيازهاى نيروهاى توليدى براى پيشرفت در راستاى منافع طبقات حاکم هماهنگ است.»
از اين رو، نمى‌توان گفت که کارکرد فرهنگ در جامعه طبقاتى در راستاى آگاهى ‌بخشى توده‌ها، ارتقاى سطح جامعه و عوام‌زدايى است؛ نه تنها چنين نيست بلکه درست برعکس آن است. پس با اطمينان مى‌توان گفت هنگامى که فرهنگ مسلط از زن «جنس دوم» مى‌سازد و دستگاه ايدئولوژيک دولت نيز آن را «درست و روا» جلوه داده در ذهن او مى‌کارد؛ زن ديگر نمى‌تواند تصورى از جايگاه و موقعيت واقعى خود در جامعه به دست آورد اما اين تنها يک روى مسئله است. روى ديگر آن، آگاهى به دست آمده درنتيجه تضادهاى درونى نظام فرهنگى است. هنگامى که زن دانش مى‌اندوزد و در موقعيتى قرار مى‌گيرد که مى‌تواند استعداد و توانايى خود را ارزيابى کرده و مقايسه به عمل آورد، آن وقت است که وضع موجود را که سبب اين بى‌عدالتى است، برنمى‌تابد و زبان به اعتراض مى‌گشايد و اين فرياد اعتراض‌ هم اگر نه در کوتاه‌مدت، که در درازمدت، به همه گروه‌هاى اجتماعي، تسرى خواهد يافت و جامعه را متلاطم خواهد کرد. اشاره به اين نکته نيز در اينجا بى‌مناسبت نيست که به قول انديشه‌ورزى انقلابي، زنان گروهى اجتماعى را تشکيل مى‌دهند که قشر زحمتکشى است که به صورت دوگانه‌‌اى در جامعه‌هاى طبقاتي، مورد استثمار و بهره‌کشى قرار مى‌گيرد، ازيک سو، در خانه زير سلطه مرد و ازسوى ديگر، ‌بيرون،‌ در عرصه توليد اجتماعي، چون ديگر زحمتکشان. و ازآنجا که فشار حاکميت نيز، به قول هربرت مارکوزه، روى حاشيه‌نشين‌هاى اجتماع (Social marginal) چون زنان، دانشجويان و... کمتر است، در جامعه مدرن، اعتراض‌ها نخست از ناحيه اين گروه‌هاى حاشيه‌اى است، نمونه برجسته و چشمگير آن، انقلاب دانشجويى فوريه ۱۹۶۸ فرانسه بود که کارگران و ديگر قشرهاى زحمتکش جامعه، در آن شرکت نکردند و تنها جوانان دانشجو و گروه‌هاى فمينيستى بودند که حضور پررنگى در اين حرکت اعتراضى داشتند.

چه کار جديدى در دست چاپ داريد؟

من در مقدمه مفصل بر کتابى که زير چاپ است اشاره مختصرى به زندگى‌نامه خود که هنوز تکميل نشده کرده‌ام؛ چراکه احساس کردم گروه جوان علاقه‌مندى که کتاب را مى‌خواند، نياز دارد که با زندگى به درد نشسته اهل انديشه‌اى که سراسر زندگى پررنجش را صرف آموختن و آموزاندن کرده، آشنا شود، موانع بر سر راهش را بشناسد، به پيش رود، توقف نکند و به پشت سر ننگرد که بزرگى انقلابى گفته است:

نه در نيمه راه توقف کن و نه هرگز به عقب برگرد/ راهى پشت سرت نيست.

من هم که اکنون نيمه دوم دهه هفتاد عمر خود را سپرى مى‌کنم، انسانى هستم رنج کشيده، خودآموخته، نابرخوردار از مواهب زندگي، در نکبت فقر زيسته، مورد بى‌مهري، اهانت و تهديد دايم بوده و هرگز لب به شکايت نگشوده! آري، اين منم که مادرم پيش از تولدم احساس کرد «زيادي»‌ام و هرگز خود را پس از زاده شدنم نبخشيد! شايد اين قطعه شعر گونه که زبان حال است و ختم مقال، بتواند بهتر مرا بشناساند.

هستى راز آلودم/ ترفند خدايانه‌اى بود/ تجسم يافته/ در پيکره جهل/ اين منم... / که در هم آغوشى فقر و نياز/ زاده شدم/ و در جاودانگى دهشتناک مرگ / زيستم.
من درحال حاضر پنج اثر تقريبا تمام شده زير چاپ دارم که مهم‌ترين آن، جلد نخست مجموعه‌اى است پنج جلدى از آثار لويى آلتوسر که به شيوه‌اى پژوهشى انجام شده است. کتاب‌هاى ديگر که عبارتند از گفتمان‌هاى قدرت، نقدى بر انسان تک‌ساحتى مارکوزه، بازشناسى هايدگر، عقل بچه‌ها، مارکس و هگل، فلسفه انقلاب جهانى و مجموعه داستان‌هاى کوتاه از نويسندگان جهان و...

 

* R.Blackburn, The Ideolegy in Social Scinece, Fontana/ Collins.۱۹۷۲


آخرین به روز رسانی در شنبه ، 16 آبان 1388 ، 03:46
 

Your are currently browsing this site with Internet Explorer 6 (IE6).

Your current web browser must be updated to version 7 of Internet Explorer (IE7) to take advantage of all of template's capabilities.

Why should I upgrade to Internet Explorer 7? Microsoft has redesigned Internet Explorer from the ground up, with better security, new capabilities, and a whole new interface. Many changes resulted from the feedback of millions of users who tested prerelease versions of the new browser. The most compelling reason to upgrade is the improved security. The Internet of today is not the Internet of five years ago. There are dangers that simply didn't exist back in 2001, when Internet Explorer 6 was released to the world. Internet Explorer 7 makes surfing the web fundamentally safer by offering greater protection against viruses, spyware, and other online risks.

Get free downloads for Internet Explorer 7, including recommended updates as they become available. To download Internet Explorer 7 in the language of your choice, please visit the Internet Explorer 7 worldwide page.